دلم تنگ می شود، گاهی

برای حرف های معمولی

برای حرف های ساده

برای " چه هوای خوبی!" / "دیشب شام چی خوردی؟"

برای "راستی!ماندانا عروسی کرد." / "شادی پسر زایید."

و چقدر خسته ام از "چرا؟"

از "چه گونه؟"

خسته ام از سوال های سخت، پاسخ های پیچیده

از کلمات سنگین

فکرهای عمیق

پیچ های تند

نشانه های یا معنا، بی معنا

دلم تنگ می شود ؛ گاهی

برای

یک " دوستت دارم" ساده

دو  "فنجان قهوه ی داغ"

سه " روز" تعطیلی در زمستان

چهار "خنده ی" بلند

و

پنج "انگشت" دوست داشتنی

 

** مصطفی مستور **




انقدر دوستت دارم

که هر چه بخواهی همان را بخواهم

اگر بروی شادم

اگر بمانی شاد تر

تو را شاد تر می خواهم

با من یا بی من

بی من اما

شادتر اگر باشی

کمی

فقط کمی

ناشادم

و این همان عشق است

عشق همین تفاوت است

همین تفاوتی که به مویی بسته است

و چه بهتر که به موی تو بسته باشد

خواستن تو تنها یک مرز دارد

و آن نخواستن توست

و فقط یک مرز دیگر

و آن آزادی توست

تورا آزاد میخواهم

"عبدا.. صمدیان"

 

سلام سلام.. چطورین؟

اخی چه طولانی نیومده بودما.. عید گذشت.. حتی تولد وبلاگمم نبودم...

از دوستان بابت نظراشون بسیار زیاد متشکر مینمایم و همین طور ابراز نگرانی ها

بوس بوس

آخ که چه خبر ها بوده و نگفتم من

مهمترینش کوانتومی که ترم پیش شدم 9... با تلاش های بسیار این ترم شدم 18

یوهوهووووووووووووووووووووووووووووووو

این ترم کلا نمره هام توپ بود غیر یکیش که نهایت نامردی بود نمره ها با وضع امتحان سختش و همینطور درس سخت ترش.. تازه کلی منت گذاشت که اکثرتون افتاده بودین این جوری نمره دادم بهتون

بیخیال

وای عید رفته بودیم شیراز... عجب شهر زیبایی و عجب مردمان بحالو خون گرمی داره این شیراز.. اصلا به هیچ وجه احساس غربت نمیکنی توش... خیلی خوب بود.... عالی عالی

جاتون حسابی خالی.. اگرم تاحالا نرفتین پیشنهاد میکنم به زودی زود برید حتما

اتفاق خاصی نیفتاده..

مادری جون بهتره اما خوب که نیس.. دیگه از مهر ی نفرو میاریم که من میرم دانشگاه پیشش باشه

پدریمم خوبه

دوست جونمم ای ی روز خوبیم ی روز بد... روزایی که بدیم مادری جونی منو دعوا میکنه و همینطور نصیحت

راستی خانواده عزمشونو جزم کرده بودن برا من ی شوهری جون بیارن.. که چی ؟ که تا مادری جون زندس خیالش راحت باشه و ی مقدار از سختیا و کارا که گردنمه کم شه و یکی داشته باشم تکیه کنم بهشو ازین حرفااا

هیشکی حریفم نشد آممااااا

راستی مادر مادری جون که میشه بیبی جونیم بیمارستانه...

آی سی یو

عملش نمیکنن چون 100% مرده

عملم نکنه اینجوری... دلم نمیخواد اذیت شه.. بدون هیچ شکی یقین دارم تو این 85-6 سال گناه نکرده که الان داره زجر میکشه...

دوستام شروع کردن واسه ارشد خوندن بعد من هی درگیر بیمارستانو کار خونه و مریض داری و آشپزی و ...

ببینم واقعا کسی هست که این همه مشکل داشته باشه؟ اونم تو سن من؟ یعنی این همه درگیر باشه یا خانوادش درگیرش کنن؟

تازه میدونی چی بده؟ اینکه فکر میکنن بیکاری و مجرد پس باید جور همرو بکشم...

بخدا خسته شدم

جدی میگم

دلم میخواد منم مثل هم سنو سالام باشم.

دلم میخواد واسه ارشد بخونم

دلم واسه گیتارم یذره شده

اما مادری که تا 10-11 خوابه... تا کارارو بکنم و بعد غذا باز میخوابه... بعدشم که دیگه کارای شب

خسته شدم. جدی میگم

دلم نمیخواد خدا بهم در آینده ها پاداششو بده.. دلم میخواد الان جوونی کنم

1 ماه از تابستون گذشت هنوز نه تفریحی نه سینمایی نه بیرونی هیچ جایی نرفتم

هیچ جا.. دلم پوسیده.... نه بخاطر بیرون نرفتنم.. واسه این همه فشار...

برا خاطر توقعی که داداشای .... دارن....

بعضی وقتا فکر میکنم واقعا هم چارش فقط وجود یک شوهری جونه....

اما نه.. پس درسم چی میشه؟

مامانم چیکار میکنه اون وقت

اما خواهرم میگه تو نباید این وسط فدا شی....

اخ که چه دلم از همه چی پره.. از همه مهم تر از خدا... خدا انگار کر و کور شده!!

نمیدونم از یکی دیگه ناراحته سر من خالی میکنه.. از خودم ناراحته زده رو دنده ی لج

کلا الان احساس میکنه داره شوخی شهرستانی میکنه الان باید بخندم...

نمیدونم چی فکر میکنه با خودش

بوس

 




hehe

 
 

این وبلاگ به صورت فوری تا چنذ روز دیگر آپ میشود....

یووههوووووو




سلام سلام

من اومدم.

بعد نمیدونم چند وقت.

خیلی دلم براتون تنگ شده بود. گرچه غیر یکی دو نفر دیگه بقیه دوستان تا سر نزنی سر نمیزنند بهت.

ولی بجاش فهمیدم چقدر محبوبم که هیچکی بهم سر نزده.

البته از دوستانی که باز هم وبلاگو میدیدند متشکرم فراوان.

خوبین شما؟ من که خوبم.

خیلی اتفاقات بر من افتاده این چند وقته.

١. اسباب کشی از ی ولایت به ولایتی دیگر.

٢.به تنهایی هم خونه جمع کن و هم باز به تنهای بشور و بچین.

اخه خواهری جون همش ماموریت داشتن.

٣. مادری روز دوم بعد دیالیز یعنی ساعت ١ شب اومدن خونه ی جدیدشون. همه چیز خوب بود. فقط هنوز خونه ریخ نگرفته بود. ÷رده نداشت. چیدمان مبلو این چیزا هنوز مشخص نشده بود و این جور چیزا..

صبح ساعت ٨ صبحانه میخوردیم. من. پدری جون و مادری جون جونی.

یهو مادری جون احساس کرد سرش سرده فشارش نا متعادله. سریع درازکشونش کردم. ÷اهاشو گرفتم بالا. گفتم شاید طبق معمول این چند وقته بعد دیالیزش فشارش افتاده. سریع نمک گذاشتم دهنش و همینطور اب قند.

موقع اب قند دیدم بدن مادری تعادل نداره. یعنی نمیتونه خودش بشینه و بخوره. دهنش کج شد. عرق سرد میکد.

نامفهوم حرف میزد.

داشتم سکته میکردم خودم. بازم نمک گذاشتم دهنش. دیدم نه!

فایده نداره. زنگولیدم اورژانس. بعد ۵ مین اومد. مادری سمت چپش کار نمیکرد.

گفتن سکته کرده.

بعد اینکه بردیم بیمارستان فرستادنمون بیمارستان امام خمینی.

خداکنه هیچ وقت مسیرتون بیمارستان نخوره. مخصوصا امام خمینی. عجب مذخرفی بود. حتی پرستاراش.

ی ١ هفته ای گذشت. آواردیم مادریو خونه.

الان خداروشکر بهترن.

راستی یادم رفت. همه ی این حوادث دقیقا تو فرجه های من بود. خلاصه حتی ١ صفحه هم درس نخوندم. اولین امتحانم کوانتوم بود و اندیشه.

شانس گند هم امتحانام همش ۵ روز اول پشت سر هم بود. ٢تا ٢تا امتحان داشتم.

کوانتوم افتادم. دستش هیچ وقت در نکنه با ٩ انداخت. و امروز مجددا سر کلاس کوانتوم ١ نشستم ولی با ی استاد دیگه

بقیرم نفهمیدم چجوری پاس کردم. خلاصه با هزار بدبختیو بیدار موندن شبانه معدلم شد ١٣.٨٨

گرچه خانواده همش امیدواری میدادن من باب مشروطی که حالا ی بار که اشکال نداره.

اما مشروط نشدم شکر خدا.

بعد مدت ها اومدم دوست ندارم خبرای تلخ بدم. اما خبرای خوش ندارم به اون صورت.

بکش بکش های دوستان هم ی خبر بد دیگه.

بشکنه دست هرچی منافقه! که معلوم نیست از کجا تفنگ میارن.

ا.ا.ا.ا.ا.ا میبینی توروخدا؟ انگار اینجا بی درو پیکره.

فکر کردن ما نمیفهمیم...!!!!!!

خودتون نمیفهمید حالا که اینجوره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ی خبر باحال.

چند وقت پیش تو مترو صادقیه منتظر قطار بودم دیدم موش ها برای خودشون بین ریل ها لونه کردن بازی بازی تاب بازیو این چیزااا.....

توی خود قطار هم سوسک دیدم که با طمانینه خرامان خرامان راه میرفت.

از نظر من که خیلی جالبن.

نمیدونید غرب تهران چه خبره!!!!

چقدر کشته داده!؟؟!!!

چرا؟

خوب معلومه دیگه...!!!

من رفتم غرب تهران دیگه.

اااااا

نخند....

خودتم تازه خودتو تحویل میگیری هی. نه من ابرو

 

وای خداجون. بعد برفا رفتم کوه با دوست جونی.

قصد توچال بود. دیدیم تو تجریش همه دارن میرن درکه هیشکی توچال نمیره ما هم رفتیم درکه.

وایییی

خداجون چقدر خوش گذشت. چه قدر برف بازی کردیم. خیلی حال داد.

این ی خبر خوش اساسی.

یکی از بهترین روزهای زندگیم بود.

شاید بخاطر این بود که از تابستون تفریح مجردی نداشتم.

دیگه میام مینویسم.

البته خوب شما هم بهم سر بزنید دیگه خوب. چی میشه مگه خوب؟؟؟؟!!!!!!! نگران خیال باطل

 

روزگارتون خوش.

 

 




:-)

 
 

ز مرگم هیچ نمی ترسم

اگر دنیا سرم ریزد

ازین ترسم که بعد من

گلم را دیگری بوسد.


خیلی داغون میکنه آدمو. حتی اگر تجربشم نداشته باشی.

خیلی داغون شدم وقتی خوندمش


٣/۴ هفته پیش انتخابات برگزار کردیم تو دانشگاه. انتخابات انجمن فناوری هسته ای.

خیلی خیلی سعی کردیم انتخابات در کمال صحت و سلامتی و بدون هیچ گونه دغل بازی انجام شه.

شد البته!

بالاخره بچه همیشه بزرگترشو الگو قرار میده دیگه!

فقط یه تفاوت خیلی خیلی بزرگ داشت. و اون شمارشش بود.

شمارش سالم سالم بود. هر چی باشه نماینده ی دانشکده علوم که سرکار خانم امینی تشریف آورده بودن.

یه هم اتاقی دارم. ترم اوله. از خوزستان اومده. لهجه ی جنوبی هارو دوست میدارم خیلی. اما چیزی که تو این دختر منو بیشتر جذب خودش کرده صاف و سادگی هستش که تو حرف زدنش پیداست.

بی ادب نیست. اما بی غل و غش حرف میزنه. وقتی حرف میزنه خودشه! نه یکی دیگه.

داشتم فکر میکردم خیلی از ماها وقتی حرف میزنیم خودمون نیستیم که حرف میزنیم. یکی دیگست.

مثلا یه مریم دیگه!

اون خودم، خود واقعیم نیست که حرف میزنه. انگاری عادت شده. نمیدونم چه جور مرضیه که الان خیلی ها بهش مبتلا شدن.

اما اوج فاجعه میدونی کجاست؟

وقتی که داری با خودت، تو خلوت خودت، حرف میزنی، فکر میکنی، به کرات به حرفات، به اینکه چه جور شخصیتی هستی،

در واقع فکرایی که باهاشون خودتو تجزیه تحلیل میکنی تا بشناسی خودتو،

اما...

اما تو این حرفای خصوصی با خودت باز هم نقاب بزنی. باز هم به خودت دروغ بگی.

به قول معروف هی بهونه های جور وا جور بیاری که این نه ، اون اره، و آخر سر خودتو ... کنی.

خیلی بده. خیلی. من تا جایی که میتونم به خودم دروغ نمیگم. شما چه طور؟

--------------------------

یه خبر خیلی خیلی خوب.

مادری جونم کرانتینش کلی بهتر شده.

یعنی از ٧/٩ به ۵/۴ رسیده و اورشم از ١٣وخورده ای به ٨۵ رسیده.

تو انجمن بودیم. شنیدم. امتحانمم که خیلی خوب داده بودم خوشحالی رو خوشحالی مگه میتونستم جلوی گریمو بگیرم. یه آب زدم به صورتم دنبال کارام رفتم.

به فرزانه زنگ زدم. دوباره با فرزانه هی گریه کنو و از شادی بخند.

خیلی خوب بود. خیلی خوبه!

هی امتحان دارم. الانم پیگیر کارای برنامه ی فردام برای جشن معارفه فردام. قول قول تا ٢ روز به همه نظرات رسیدگی میشه.

 

 




در شبان غم تنهای خویش،

عابد چشم سخنگوی توام،

من در این تاریکی،

من در این تیره شب جان فرسا،

زائر ظلمت گیسوی توام

گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من

گیسوان تو شب بی پایان

جنگل عطر آلود

شکن گیسوی تو،

موج دریای خیال

کاش با زورق اندیشه شبی

از شط مواج تو ، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم

کاش بر این شط مواج سیاه،

همه عمر سفر می کردم

من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور،

گیسوان تو در اندیشه ی من؛

گرم رقص موزون

کاشکی پنجه ی من،

در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست.

چشم من ، چشم زاینده ی شب،

گونه ام بستر رود

کاشککی همچو حبابی بر آب

در نگاه تو تهی میشدم از بود و نبود

وای باران؛

            باران

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما،چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سر بی رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دل تنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای باران،

            باران

پر مرغان نگاهم را شست

من صدا میزنم :

آی!

باز کن پنجرا؛ باز آمده ام

کم پس از رفتن ها، رفتن ها،

با چه شور و چه شتاب،

در دلمش وق تو، اکنون به نیاز آمده ام

داستان ها دارم ،

از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو،

بی تو میرفتم، می رفتم، تنها، تنها،

و صبوری مرا،

کوه تحسین می کرد

من اگر سوی تو بر میگردم

دست من خالی نیست

کاروان های محبت با خویش

ارمغان آوردم

با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی ها

با تو اکنون چه فراموشی هاست

چه کسی میخواهد

و تو ما نشویم؟

خانه اش ویران باد!!

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه بر میخیزند

من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد؟

تو مپندار که خاموشی من

هست برهان فراموشی من

 حمید مصدق

سلام به همه ی دوستای خوبم.

و حسابی شرمنده!

حالتون خوبه؟

حال من که نه! سینوسام چرک کرده. داغونم.

این شعره ها بد جوری منو میبره تو حال و هوای خاصی. از نوع دلتنگی.

1 سال و نیم پیش تیکه ی آخر این شعر نقل زبون خیلی ها بود.

تو اگر برخیزی، من اگر برخیزم همه بر میخیزند ....

تو مپندار که خاموشی من، هست برهان فراموشی من

اهای.

با شماهام. با شماهایی که فکر می کنید هر کاری دلتون میخواد  می تونید بکنید. با شما غیر ایرانی ها!

تو جشن روز دختر موقع پخش سرود ملی همه پا شدن. من نشتم. دلیل نداشت برای کشور و پرچمی  که به من تعلق نداره بلند شم و احترام بذارم و بخونمش. نشستم و حرص خوردم و حسرت.

یادش بخیر. یه زمانی گروهمون گارد پرچم منطقمون بود. چه قدر پرچم بوس کردن ها. اون موقع عا با عشق پرچمو بوس می کردمو میکشوندمش به بالا. اون بالا بالاها.

اما الان دیگه زیر پامم حتی نمیبینمش.

بیخیال

بگذریم

راستی قهوه ی تلخ رو میبینید؟

نظرتون چیه؟

20 واحد برداشتم. به طرز عجیبی به ... کردن افتادم دور از جون.

کوانتوم1 ، الکترونیک، الکترو مغناطیس 1، نجوم ، آز جدید همه باهم + 3 تا عمومی خود کوانتوم و الکترو مغناطیس کل هفتمو میگیره.

تربیت بدنی هم که وای وای. راه نمیتونم برم. تا پام آروم میشه بز میشه چهارشنبه و حرکات کششی.

اما به قول شاعر نابرده رنج گنج  پنج 6 7 8 9 10 و ....

سوار تاکسی بودم، دیدم رو دیوار یه مدرسه ابتدایی نقل قول نوشتن از آ.ق.ا که امید من به شما دبستانی هاست.

اره؟ اینجوری بوده من خبر نداشتم؟

آخه تا اون موقع که ما دبستان بودیم امیدشون به دانشگاهیان بود. حالا دیگه امیدش از دانشجوها قطع امید شده دست به دامن دبستانی ها شدن.

حالا من دیگه به چه امیدی درس بخونم آخه؟

دیگه چه خبرا؟

راستی مادری جونم فیستول گذاشتن. این دفه رو آرنجش. دردش خیلی بیشتر بود اما الان شکر خدا خیلی سرحال تره.

خوشحالم خیلی زیاد.

امیدوارم هر چه زودتر ورم دستش هم بخوابه. به امید خدا 5 آبان هم پرونده ی پیوندش کامل میشه. دیگه باید منتظر بمونیم تا هر وقت نوبتش بشه.

خدای خوبم فقط دیالیز نشه تا اون موقع نا معلوم.

چندی پیش به خودم اومدم دیدم اووههووو. سال دیگه کنکور ارشده و من همچنان در خواب و رویا. سال دیگه که نمیدم. اما باید زبان رو کم کمک شروع کنم به خوندن.

راستی با دوست جونم کم و بیش هستیم ها!

اخه میدونی یه چند تا اس داد حالمو بدجور ریخت به هم. بعدشم که دیگه با هزار خواهش از طرف اوشون دیدم همو و کلی حرف زدیم. ازم خواست بهش اعتماد کنم. خواست که فقط دوتا دوست خوب باشیم. گفت کم اس و زنگ میزنیم به هم.

خواست که با هم به هم کمک کنیم. خواست پشتش باشم به عنوان یک دوست تا بتونه پیشرفت کنه.

منم دیگه ....

الانم ای کمو بیش هستیم

کلی حرف داشتم

کلی مطالب جالب برای گفتن. الان حضور ذهن ندارم.

دیگه باید برنامه ریزی کنم هفته ای یکی دو بار برم سایت دانشگاه تا اینطوری نشه دیگه.

روز های خوبی داشته باشید

 




گاهی دلم نمی خواست تو را ببینم, اما تو در کنارم بودی و نفس هایت یخ روزگارم را باز می کرد

گاهی دلم نمیخواست تو را بخوانم , اما تو مثل یک پروانه ی زیبا بر لبم زندگی میکردی

من در کنار تو بودم بی آنکه شور و نوایی داشته باشم.

بی آنکه بدانم تو از خورشید گرم تری,

بی آنکه بدانم تو از همه شعرهای که من از بر کرده ام شندنی تری,

من در کنار تو بودم, اما دریغا نمیدانستم کجا ستم.

نمی دانستم از زمین و آسمان چه می خواهم,

هر شب در دیوان حافظ دنبال کسی می گشتم تا مرا تا دروازه های قیامت ببرد.

من انگار منتظر بودم کسی بیاید که قلبش زادگاه همه گل ها بشد.

وقتی به من نگاه میکردی چشم ایم را بستم,

وقتی در جاده های خاطره غزل خواندی ایستادم و خاموش ماندم

مهربانانه آمدی,

سنگدلانه رفتم

از شکفتن گفتی,

از خزان سرودم.

نگان مه همه جا را فرا گرفت!

حرف هایم مرطوب شد و چشم هایت با ابر های مهاجر رفتند.

شب آمد و چراغ ها نیامدند.

ظلمت آمد و چشم هایت نیامدند.

شب در دلم چنان خیمه زد که انگار هزاران سال قصد اقامت دارد.

کاش نی ها از حکایت من و تو حکایت می کردند.

اکنون می خواهم دنیا پنجره ای شود,

و من از قاب آن به افق نگاه کنم.

و آنقدر دعا بخوانم که تو با نخستین خورشید به خانه ام بیایی

اکنون دوست دارم باغ ها زمین را دور بیزم,

آنگاه گل های تازه ای بیافرینم و تقدیم تو کنم!!!!!!

-----

سلام سلام

حالتون چه طوریاست؟

خیلی وقته نیومدم. آخه دیگه دانشگاه که اومدم نمیشد نت بیام. سایت یونی هم که در دست تعمیر بود.

اما اومدم دیگه بالاخره.

جاتون خالی عروسی خیلی خوش گذشت. خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی به معنای واقعی.

هر چی بگم کم گفتم.

با ماجرای دوست جونم هم که من که خیلی خوب کنار اومدم. هر چی بیشتر میگذره می فهمم که چه خوب شد این رابطه تموم شد.

اما دوست جونم نه!!!

دیشب دوست صمیمیش که از ساوه اومده بود بهم زنگ زد و حبت کردیم. خلاصه تمام آرامش این چند وقتم به ه ریخت. اما دوستش منطقی تره.

براش دعا کنید.

مادرمم که فردا میره فیستول بذاره.

براش دعا کنید. این دفعه دیگه مکافات نکشه!!١

خدای خوبم راضیم به رضای خودت و همین و بس

الان باید از نت برم. بلندم کردن!!!!! فردا میام پیش  همه ی دوستای خوبم و سر میز

 




هنوز هم روزهایی حالم خوب نیست

اما اشکالی ندارد...

زمانی بود که سالها حال خوبی نداشتم

 

بی طرفانه میگم

تو خیلی خوب بودی، از اون خوبیایی که دیگه زیادی خوبن.

شنیدی میگن هرچیزی زیادیش دل آدمو میزنه؟

خوبی زیادی تو هم دل منو زد.

ترسیدم.

ترسیدم، بودنت با من، باعث شه بعدا به خوبی و خوب بودن شک کنی

اما بخدا من هم بد نبودم

اگه بد بودم تموم نمیکردم.

نمیدونی چه حسی دارم وقتی اس ام اس میدی و من میخونم و جلو وسوسمو میگیرم تا بهت اس ندم.

بعدش نمیدونی چه حالی دارم وقتی پاکشون میکنم.

اما تو بعدش بهم میگی سنگدل.

بخدا سنگدل نیستم.

فقط منطقیم

چیزی که تو باهاش بیگانه ای. جیزی که باورش نداری اما من بهش ایمان دارم.

--------------------------

 خیلی خیلی دلم براش تنگ شده. چند بار وسوسه شدم تا جوابشو بدم. حتی اینکه باز دوست شیم اما با شرط و شروط

اما باز نظرم عوض شد.

تحمل میکنم.

از خدا میخوام اونم تحمل کنه.

یعنی چند وقت طول میکشه تا کنار بیادو دیگه نزنگه به من و یه ذره آروم بگیره؟

جوابشو بهم بدید

 -----------------------------------

مهسا کجایی ببینی کاسه ی صبرم لبریز شد و رفتم بالاخره لباس خریدمنیشخند

لباس خریدم. وای که چه خوووشگییلللهه ( اعتماد به نفسو دارید؟ ) تازه اگه بدونید چند؟  تعجبشاخ از کلتون و حتی بقیه ی نقاط بدنتون بیرون میزنه

برای برادرم آرزوی خوشبختی میکنم. با هم خوش باشن.خیال باطل

تقریبا میشه گفت دیگه کاری ندارم برای عروسی. آماده ی آمادم. همه چیمو هم خریدم.

فقط مونده جمعه شه و برم آرایشگاه و بعد ....... سوال

همه چی آرومه.

من چقدر خوشحالم

پیشم نیستی! ؛  اما، به خودم میبالم

انتخاب واحد هم کردم. تصمیم براین بود 15 تا بیشتر نشه. دیگه یهو دیدم 19 تا شد.

شد دیگه. کار نشد نداره 




دیشب تلفنی همه چیز تموم شد

دو طرفه، خودمم غیر مستقیم بهش گفته بودم

هیچ حرفی نزدم چون نمیتونستم ،

فقط شنیدم

با غرور می خندیدم

فقط نمیدونم چرا وقتی گفت خداحاظ چند قطره اشک از چشام اومد

دلم نمیومد تلفنو بذارم زمین

انگار که منتظر باشم باز حرف بزنه

الان باز دارم گریه میکنم

ولی خوشحالم

با هم هم مسیر و هم فکر و هم صحبت نبودیم

فقط جفتمون تنها بودیم

تنها کسم توی تمام تنهاییام مراقب خودت باش

دوست داشتم اما نه به اندازه ای که تو دوسم داشتی، اما همینم نه شنیدی ازم نه فهمیدی

لیاقت بهترین ها رو تو هر چیزی داری

از خدا می خوام به همشون برسی

میخوام میلمو که داره حذف کنم

لازم باشه خط همراه اولمو میفروشم

ایرانسلمو میشکونم

به مادرم هم میگم آمادگیشو داشته باشه

خودم هم قوی و محکم با این موضوع کنار میام

دوست ندارم باز تنها باشم که یادش بیفتم یا وسوسه شم

دوستای خوبم کمکم کنید. گرچه اول امیدم به خداست

------------

حق الناس که گردنم نیست. هست؟

بخدا روابط ما منطقی نبود

 




سلوم سلوم به همگی.

خیلی دلم براتون تنگ شده بود.

فهمیدم که چه قدر بهتون وابستم.

اوووفففففف. کلی خبر دارم براتون تو این چند وقته که نبودم.

اول درباره ی مادرم:

متاسفانه عفئنتش خیلی وحشتناک بود، روزی که بردنش بیمارستان دستور بستری دادن و خلاصه فرداش سر عمل بعد اینکه کلی مادری جونم تو اتاق عمل درد کشیده بود و گریه کرده بودو به صدو بیستو چهار هزار پیغمبر! متوصل شده بود و کلی عفونت از دستش خارج کرده بودن فهمیدن که نه!

خطرناکه. باید فیستول در بیاد.

خلاصه که رگ هارو به حالت اول برگردوندن.

وای زخمش خیلی ناجور بود. الان خیلی بهتر شده بود.

عین یه دختر بچه ی کوچولو شده.

غر غرو کم تحمل لوس.

بسکه لوسش کردیم منو خواهرم.

قربونش برم الهی.

حس مادر بودن رو تجربه کردم. خیلی قشنگه. زحمتاش، نگرانیاش، بی خوابیاش، همرو تجربه کردم. قشنگ تر اینکه بچت مادرت باشه.

خدا جونم خیلی دوست دارم که همچین مامام ماه و گل و همه چیز تموم دارم.

خودم: یه مدت بود کلافه بودم. با همه دعوا داشتم جز مادر جونم.

اما آروم شدم. تازه یه مانتو خریدم. از نوع حراجی. سر حال ترم کرد نیشخند

در نهایت:

داریم فردا صبح زود میزنیم به طبیعت زیبای شمال.

خیلی خوشحالم. برای روحیه ی هممون لازمه. خیلی خسته شدیم. بعدشم که بیایم دنبال لباس برای عروسی برادرم.

فکر کنید، 2 مهر عروسیشه و ما هنوز هیچ کار نکردیمسبزگریه

خدا کنه واسه من لباس پیدا شه.

از لباسای باز بدم میاد.

سخته یه مقدار کارم. اگه لباس فروشی خوب سراغ دارید بگیم بهم لبخند

---------------------------------

پ.ن1: بعد اینکه از مسافرت بیام به نظرات همه رسیدگی میشه به سرعت.

مخصوصا شما دوست خوبم ( تقریبا میشه گفت یه مقدار زیادی به شخص خاصی مربوط میشه)

دلم براتون تنگ میشه.

--------------------------------

خدای خوبم بابت همه چیز ازت متشکرم.

خیلی دوست میدارمت.

مراقبمون باش

 

 




 

 
 

یه چند روزیه دیگه حوصله ندارم.

نه خودم نه دوست جونم نه خواهرم نه شوهرش نه وبلاگم نه 4tmu نه نه نه، نه هیچی و هیچ کس دیگه.

دیگه خسته شدم.

دیگه نمیتونم.

خوشم نمیاد کسی ازم تعریف شه، اما دوست دارم دیده شم.

داره تو این همه خستگی و غصه هی بهم توهین میشه.

توهینای ناخواسته.

توهینایی که تحملشونو ندارم.

دیگه حوصله ی خونه رو ندارم.

پس کی این مهر لعنتی میاد.

دلم برای شبای خوابگاه تنگ شده.

دلم برای تنهایی تنگ شده.

دلم برای با خودم بودن تنگ شده.

دلم برای همه چیزهایی که الان نیستن تنگ شده.

دلم برای یه خواب آروم تنگ شده.

دوست داشتم الان میزدم بیرون، تکو تنها. قدم میزدم و مینشستم. وای که چه کیفی میده.

امروز همه دقو دلیمو سر دوست جونم خالی کردم.

حقشه. متوجه بعضی چیزا نیست واقعا. درک نمیکنه.

بهش گفتم اگه توام میخوای بشی آیینه ی دق باهات کات میدم.

اونم طبق معمول شروع کرد به عذر خواهی.

فکر کنم تا چند وقت نیام نت.

میخوام یه چند وقت از همه چیز رها بشم.

میخوام یه مدت دور باشم تا دلم برای نت که تنها سرگرمی در حال حاضرمه تنگ شه.

دلم برای همه ی شما دوستای خوبم تنگ شه.

تا مدتی نا معلوم

خدا نگهدار

پ.ن : برای مادرم دعا کنید. سیستم دفاعی بدنش پایینه و فیستولش وحشتناک عفونت کرد ، بردیمش بیمارستان باز خوابوندن و فرداش عمل کردن. عمل سرپایی.

خیلی درد کشید. عین بچه ها هی گریه میکنه و بهونه میگیره.

عین یه بچه شده.

خیلی براش دعا کنید.

پ.ن2: برای منم دعا کنید. دعا کنید تا اینجا که خوب پیش رفتم از نظر خودم،‌ ازین جا به بدشم خوب پیش برم.

پ.ن3: خدای خوبم راضیم به رضای خودت. کمکم کن. 




 

 
 

جمعه 5 شهریور به دعوت دوست خوبم مهسا رفتم به جمع دوستانی که تا به حال ندیده بودمشون.

یه افطاری دوستانه تو پارک لاله.

خیلی خوش گذشت. خیلی.

خیلی خوشحالم که کلی دوست پیدا کردم تو اون جمع.

از همین جا از مهسای خوبم تشکر میکنم که دعوتم کرد.

قرارمون ساعت 6 بود.

من رفته بودم دکتر و کارم زود را افتاد به همین خاطر 5:30 رسیدم پارک اونم از سمت تقاطع بلوار کشاورزو کارگر.

عاشق بلوار کشاورزم. بی نظیره این خیابون.

زیبا و آرامش بخشه.

حس خوبی از اینکه یه دختر تنها بره تو پارک و نیم ساعت معطل بشینه نداشتم به خاطر همین تصمیم گرفتم قدم بزنم.

قدم بزنمو فکر کنم.

کلی فکر کردم ، کلی یاد گذشته ها افتادم، کلی دلم تنگ شد، و یک تصمیم بزرگ گرفتم. از نوع کبری!

حین قدم زدن برگای زرد و خشک زیر پام له کردم.

عاشق صدای خش خش برگای پاییزم.

هی برگ له کردمو یاد گذشته ها افتادم. یاد همین 2 ماه پیش دانشگاه، یاد مدرسه.

خیلی جالبه ها، میریم دانشگاه زودی خسته میشیم که ای کاش تموم شه، اما باز دوباره تابستون که میشه دلمون لک میزنه واسه دانشگاه.

دلم تنگ شده واسه صبح ساعت 5 بیدار شدن، واسه مترو، واسه ماهی دانشگاه، واسه اتاقک کوچولوی انجمن، واسه سر کلاس رفتن ها، واسه کلاس رفتن اما جزوه ننوشتن ها، واسه دم کپی وایسادن ها، واسه آش دوغ اعظم اونم ساعت 12 شب، واسه رو سراشیبی نشتن های منو فرزانه ونوشین.

وای خدا جونم دلم لک زده. دیگه زیادی بی تابی میکنم، نمیدونم شاید به خاطر اینه که این تابستان اصلا تفریح نداشتم.

خداکنه هر چه زود تر مهر بشه.

..........................واما تصمیم کبری!

داشتم فکر میکردم که هر کسی هر کاری رو انجام میده یه دلیلی داره.

اگه بی دلیل کاری انجام بدیم یعنی ثبات شخصیتی نداریم،

یعنی فکر نمیکنیم،

هر چی شد شد دیگه،‌بیخیالش.

آخرشم عواقبشو میبینیمو میگیم چرا آخه اینجوری شد؟

من خیلی وقتا بی دلیل کاریو انجام میدم.

دلیل نداره حرص بخورم اما حرص میخورم.

دلیل نداره وقتمو بزارم یه نفر که ارزش خوبی نداره اما دلم راضی نمیشه و همش به حق الناس فکر میکنم و انجام میدم،

دلیل نداره که من الکی بهونه تراشی کنمو درس نخونم و تو فرجه ها بشینم گریه کنم که خدا کمکم کن از ترم دیگه!

و ترم دیگه دوباره روز از نو  روزی از نو!

دلیل نداره الکی بشینم با موهای زیر پوستی پام ور برم و به جاش کتاب یا مجله نخونم.

دلیل نداره موقع خواب به جای فکرای قشنگ فکرای غصه دارو مسخره و تهی و بیهوده بکنم که سرو ته هم ندارن.

تصمیم گرفتم هر کاری انجام میدم دیگه براش یه دلیل بیارم.

یا مثلا زود عصبی میشم اونم سر هیچ و پوچ. اما وقتی عصبی شدم سکوت کنمو از خودم بپرسم آخه چرا؟ به چه دلیل عصبی شدی؟

---------------------

تو نیم ساعت چه همه فکر کرده بودما تعجب

----------------------

پ.ن1: برای کادرم دع کنید. بیمارستان بستری شد دوباره، دستش احتمال خون ریزی داره.

پ.ن2: از همه ی دوستان به خاطر بی معرفتیم که سر نمیزنم عذر میخوام. هم سرم شلوغه هم تنبلی میکنم. یه روزی قشنگ وقت میذارمو به همتون سر میزنم.

 





Blog Skin